فرمايشات گوهر بار زير از از سخن رانيهاي رهبر كبير انقلاب اسلامي انتخاب شده است كه بوسيله موسسه نشر اثار امام در قم گرد اوري و به چاپ رسيده است . ( * آمريكا دو هزار سال ما را استعمار كرده است - در ديدار با دانشجويان پيرو خط امام )---*مجوسان كتابي داشته اند بنام پازند كه آنرا سوخته اند و پيغمبري داشته اند زرتشت نام كه او را كشته اند و جهاد با اين فرقه واجب است تا آنكه مسلمان شوند يا جزيه قبول كنند با شرا يط ....) اين حسابهايي كه پيش مردم مادي مطرح است كه ما ايراني هستيم و براي ايران چه بايد بكنيم درست نيست ما در خارج از اسلام اصولا كشوري بنام ايران نمي شناسيم . اينهايي كه مي گويند ملت و مليت بروند گم شوند اين مليت نقشه اي است كه مستعمرين براي ما كشيده اند ميخواهند شما را منحرف كنند از اسلام عزيز .......شما ياوه گويان با زندگي معنوي و سعادت اجتمائي صدها هزار مليون نفر ( صدها ميليارد نفر ( مسلمان بازي مي كنيد . اگر بخواهيد مملكت شما مستقل باشد بايد موسيقي را كنار بگذاريد و آنرا از راديو و تلويزيون بكلي حذف كنيد موسيقي خيانت است به مملكت. معامله و خريد و فروش صفحات موسيقي و نوار حرام است مگر اهنگي كه اخيرا به مناسبت شهادت اقاي مطهري ساخته اند احضار جن و تسخير ملائكه و ارواح حرام است و همچنين خبر دادن از اينده جهان به عنوان اخباري كه از اجنه دريافت شده است.ميگويند مغزها فرار ميكنند چه بهتر كه اين مغزهاي پوسيده فرار كنند اينها كه همه اش دم از علم و تمدن مي زنند بگذاريد فرار كنند . ما علم و دانشي كه اينها از غرب مي اورند نمي خواهيم . ايام الله روزهايي است كه خداوند تبارك و تعالي يك زلزله اي را وارد مي كند يك سيلي را وارد مي كند يك طوفاني را وارد مي كند به اين مردم شلاق مي زند كه ادم شويد امير المومنين اگر بنا بود مسامحه بكند شمشير نمي كشيد تا هفتصد نفر را يكدفعه بكشد در حبسهاي ما هم بيشتر اين اشخاصي كه هستند مفسدند اگر ما انها را نكشيم هر يكيشان كه بيرون بروند ادم مي كشند ادم نمي شوند اينها ... ما اشتباه كرديم كه از اول مثل ساير انقلاباتي كه در دنيا وارد مي شود چند هزار از اين فاسدها را در مراكز عام سر نبريديم و اتش نزديم تا قضيه تمام شود و اشكال بر طرف شود -------ارتفاعات كوهها و گياهان و درختان و سنگها مال امام است همچنين درياها و شهرها و جزيره ها جزو انفال است و تماما مال امام است غنائم برجسته مانند اسب عالي و لباس گرانبها و شمشير گرانقيمت و كنيز خوبرو مال امام است ..... اينكه صنايع را براي مخترع آن به ثبت مي رسانند و ديگران را از تقليد آن منع مي كنند از نظر شرع باطل است(کپی رایت حق انحصاری اختراع کشک) فقط امام كه والي مسلمانان است حق دارد صنعتي را به ثبت برساند تا نرخ ثابت براي آن معين بماند ........ سنيان خود را در محكمه عدل و انصاف و شرافت و انسانيت محكوم كرده اند و عمرابن خطاب ياوه سرايي بود كه تا قيامت نمونه كفر و زندقه است .انها كه ميان شيعه و سني اختلاف مي اندازند نوكران استعمار ند و ماموريت دارند تا نگذارند اتحاد ميان شيعه و تسنن صورت بگيرد .سقراط فيلسوف عظيم الشان الهي در غاري به اعتزال پرداخت و مردم را از شرك به خدا نهي كرد و افلاطون كه معروف به توحيد است از اساتيد بزگ الهيات بود و فيثاغورث حكيم حكمت را از حضرت سليمان نبي فرا گرفت ...... و ارسطا طاليس بن نيقوماخوس و اسكندر ذوالقرنين از زمره ديگر حكما و فلاسفه بزرگ بودند .-------اين صدام عفلقي كه مي گويد من مسلمان هستم از همان هائي است كه با سيد الشهدا حركت كردند و انها را به تفنگ بستند -----اسلام حداقل مجازات راهزنان هوايي را اعدام قرار داده است .
شک سرچشمه زایش دانش هاست
گرفته شده از:www.amordad.net

آبي دريا ، قدغن
شوق تماشا ، قدغن
عشق دو ماهي ، قدغن
با هم و تنها ، قدغن
براي عشق تازه ،
اجازه بي اجازه...
پچ پچ و نجوا ، قدغن
رقص سايه ها ، قدغن
كشف بوسه ي بي هوا
به وقت رويا ، قدغن
شعر سبز لوركا
ساعت 5 عصر
مستي بي وحشت
گريه هاي ژكوند
خط خوب سهراب
نامه اي آب شده
!ونگوگ گوش به دست
اتوبوس دانشگاه
آیا هیچ گاه تلاش می کردی در اتوبوسی بنشینی که من در آن نشسته بودم؟
من همیشه تلاش می کردم در اتوبوسی بنشینم که تو در آن نشسته بودی.
آیا هیچ گاه وقتی در اتوبوس دیگری نشسته بودی هنگام پیشی گرفتن از اتوبوسی که من در آن نشسته بودم از پنجره اتوبوس دنبال من می گشتی؟
من همیشه وقتی در اتوبوس دیگری نشسته بودم هنگام پیشی گرفتن از اتوبوسی که تو در آن نشسته بودی از پنجره اتوبوس دنبال تو می گشتم.
آیا هیچ گاه وقتی از اتوبوس پیاده می شدی منتظر رسیدن اتوبوس من می ماندی؟
من همیشه وقتی از اتوبوس پیاده می شدم منتظر رسیدن اتوبوس تو می ماندم.
راستی:
آیا هیچ گاه رنگ اتوبوسی را که من در آن نشسته بودم را برای همیشه به خاطر سپردی؟
من برای همیشه رنگ اتوبوسی را که تو درآن نشسته بودی را به خاطر سپردم.
سبز، آبی
الهي دل خوشي باشه پناهت
گلاي رازقي تن پوش راهت
الهي خوش خبر باشه قناري
بخونه تا خروس خون چشم به راهت
صفاي ديدنت اي قصه نور
من و با خود ببر تا آخر دور
گلاي پيرهنت، ياس و اقاقي
بمونم منتظر، تا قصه باقي
سیاوش قمیشی
باز این ترانه ها را عشق است،
رخش سرخ باد پا را عشق است،
عشق درگیر غروب درد است،
باز هم طلوع ما را عشق است،
آی از خانه ی زخم و گریه ،
غربت بغض گشا را عشق است ،
آی از آب و هوای بی عشق
بادبان ناخدا را عشق است،
اهل بی مرزترین دریا باش
آی، اهل همه جا را عشق است ،
از غزل باختگان می ترسم
شعرهای بی هوا را عشق است،
ای قشنگ سازها ، آوازها
روزهای بی عزا را عشق است ...
دست زن زیبا نیست
دست زن نایاب است
شهیار قنبری
هيچ كاري خوشتر از كار تو نيست
هيچ ياري مثل شهيار تو نيست
كار رفتن تا قله ها بلنديها
كار سقوط از اوج تو به زير پا
كار خوب قطره قطره باران شدن
گم شدن در آبي ترين جاي دريا
هيچ كاري خوشتر از كار تو نيست
هيچ ياري مثل شهيار تو نيست
كار به دنيا آمدن ، كار دشوار
درك دلتنگي هاي زن ، كار ايثار
كار از بر كردن تو ، پيرهن تو
بهترين غزلناز من ، بهترين كار
هيچ كاري خوشتر از كار تو نيست
هيچ ياري مثل شهيار تو نيست
كار فهميدن زن ،
كار تمام وقت من
كار خوب سر زدن
از عطر تو سر رفتن
هيچ كاري خوشتر از كار تو نيست
هيچ ياري مثل شهيار تو نيست
خواستم فقط قسمتهای زیبای این شعرو را آبی کنم دیدم همش زیباست پس همشو آبی کردم
نباش تو دالونای قصه سردرگم
نخواب رو بالش پرهای پروانه
که فریاد تو رو کم دارن این مردم!
لالا لالا دیگه بسه گل لاله
باورم نيست که مرگ بال و پر يادت نيست
به نظر من نپر و اینو بخون
در اين غربت خانگي
بگو هرچي بايد بگي
غزل بگو به سادگي
بگو ، زنده باد زندگي
پس چرا گشت شبانه در بدر يادت نيست
من به خط و خبري از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگويي که خبر يادت نيست
شهیار قنبری
به قناری کوچکی
دل باخته بود
انشای تابستانی، از مینا بنویسید، شکل او را هم بکشید. دوباره تابستان، عطر چاغاله، عطر زالزالک، فکر دوباره دیدن پلاژ غازیان، عطر مرداب، بوی ماهی کباب. اتاق، اتاق خالی، تپش گاه وحشی، ماست کیسه ای امام زاده هاشم، کلاه حصیری، دیوارهای سپید، بلال، بلال شیرین، عکّاس دوره گرد، قایق سواری، پرچم سیاه، تنه های سوخته، جزغاله، تب، درد، رویای مینا.
مینا جان، اتاق من پر از تابستان است. اتاق من پر از پلاژهای حصیری است. اتاق من پر از نجات غریق است. اتاق من پر از بیرق های سپید و آبی است. اتاق من پر از بیلچه و سطل کوچک پلاستیکی است. اتاق من پر از ستاره های نمک بر ماسه است. اتاق من پر از موج های شبرنگ است. اتاق من از عطر قایقران تنها سر مست است. اتاق من پر است از بوسه های پارو بر کف، پر از جدایی برگ و علف. اتاق من سالن نپتون متل قوست. اتاق من فریادهای پیروزی فوتبال دستی است. اتاق من پر از مسابقه ی ملکه ی زیبایی متل قوست، پر از دوچرخه های آبی. اتاق من به سپیدی هتل قدیمی رامسر است. اتاق من همه ی سرخوشی تابستان است. اتاق من خود دریاست. دریا خود میناست. عشق پانزده سالگی، با مینا به کلاس بالاتر می- رویم. در کلاس اوّل بوسیدن، نامه نوشتن، پرکشیدن و خندیدن و از خود گذشتن را یاد گرفتیم و عشق ورزیدیم. تابستان بود. ما تازه بودیم، گریستن نمی دانستیم و می خندیدیم. این بود انشای ما درباره ی مینا، امّا شکل او را نمی توانیم بکشیم زیرا اگر اندازه های او را بلد بودیم، او را مثل دریا پشت سر جای نمی- گذاشتیم .
انشای تابستانی؛ دوباره از مینا بنویسید. ما شب ها در پشه بند می خوابیدیم تا مینا دختر همسایه را پیش از خواب سیر تماشا کنیم و بعد کاسه ی آب یخ را سر بکشیم و یک پهلو بخوابیم تا موهای بلند و پر پشت مینا را که از کنار تختش آویزان می شد ببینیم. بابا که می دانست زیر کاسه یخ ما نیم کاسه ای هست، هر ده دقیقه یک بار ما را بی خود و بی جهت حاضر غایب می کرد، امّا ما از رو نمی رفتیم و همان جور یک پهلو می ماندیم تا ستاره ها یکی یکی از رو بروند و رنگ ببازند. ما به سایه ی مینا زل می زدیم تا شاید خواب او را خواب ببینیم. ما با معاشرت دختر و پسر به شدّت موافقیم. ما تی پارتی های جمعه بعد از ظهر را دوست داریم. ما تا به حال چند نامه برای مینا سنگ قلّاب کرده ایم که یکی هم شیشه ی گلخانه شان را شکسته است. بابا موافقت کرده که مینا به ما که دست به تجدیدیمان خوب است فیزیک و شیمی درس بدهد. چند روز پیش مادربزرگ به ما گفت: " مراقب باش کار دست خودت ندهی! " ما منظور خانم جان را نفهمیدیم، امّا اگر منظورش ابریشم موهای میناست که دیگر کار از کار گذشته است. ما در دفترچه عقاید مینا هم چند خطی به یادگار نوشته ایم. مینا اما ما را داخل آدم حساب نمی کند. حتا گاهی وقت ها به بابای ما هم لبخند می زند و به موهایش جوری دست می کشد که حواس بابا هم پرت می شود. ما با آزادی زن و مرد موافقیم. اما پدر مینا که حسابدار بانک رهنی است و قول داده است که هرگز لبخند نزند، یک روز جلوی بابا را گرفت و بی مقدمه از بی بند و باری جوان ها گفت؛ ما گوش هامان را تیز کردیم و شنیدیم که بابای مینا گفت: " دوره ی آخرالزمان است. سگ صاحبش را نمی شناسد. پسر شما هم که هیپی شده است و هنوز پشت لبش سبز نشده و از شرّ شلوار لاستیکی خلاص نشده برای دختر های محله مزاحمت ایجاد می کند. رئیس شهربانی هم کار خوبی کرده که ماموران را به کافه ها می فرستد تا سر این گیس درازها را تیغ بیندازند. وضع مملکت از وقتی خراب شد که شرکت واحد به راه افتاد، اتوبوس یک طبقه و دو طبقه باعث شد که روی مردها به زن ها باز شود و تنشان به تن هم بخورد. " ما با پدر مینا موافق نیستیم. اما منتظریم تا مینا به سنّ قانونی برسد. چقدر سنّ قانونی خوب است. کاش همیشه تابستان باشد. پشه بند باشد، موهای مینا از تخت آویزان باشد، تا ما بدون ترس و لرز بتوانیم مینا را به اسم کوچک صدا کنیم. این بود انشای ما درباره ی مینا... ببخشید آ قا معلّم درباره ی تعطیلات تابستانی.
از: شهیار قنبری
